تبليغاتX
زندگی در پیش رو
زندگی زیباست ای زیبا پسند/// زنده اندیشان به زیبایی رسند

پسر

پسر کوچکی وارد داروخانه شد، کارتن جوش شیرین را به سمت تلفن هل داد. بر روی کارتن رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره ای هفت رقمی.

مسئول دارو خانه متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش داد.پسرک پرسید،" خانم، می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن ها را به من بسپارید؟" زن پاسخ داد، کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد."

پسرک گفت:" خانم، من این کار را نصف قیمتی که او می گیرد انجام خواهم داد". زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است.

پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد،" خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می کنم، در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت" مجددا زن پاسخش منفی بود".

پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مسئول داروخانه که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: "پسر...از رفتارت خوشم میاد؛ به خاطر اینکه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری بهت بدم"

پسر جوان جواب داد،" نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم رو می سنجیدم، من همون کسی هستم که برای این خانوم کار می کنه".

 

چند تا سوال :

- چند نفر از شما جرأت دارید این کار رو انجام بدید؟

- چند نفر رو میشناسید که اینقدر از عملکرد خودشون مطمئن باشند؟

- چند بار تا حالا عملکرد خودتون رو سنجیدید؟

- چند بار تا حالا عملکرد دیگران رو سنجیدید؟

- چند بار تا حالا از کسی که عملکرد شما را سنجیده دلگیر نشدید؟

- چند بار تا حالا خودتون رو گول نزدید؟

 

 

نوشته شده توسط علی سلیمانی در ساعت 12:1 | لینک  | 

 

كلاس پنجم كه بودم پسر درشت هيكلي در ته كلاس ما مي نشست كه براي من مظهر تمام چيزهاي چندش آور بود ،آن هم به سه دليل: اول آنكه كچل بود، دوم اينكه سيگار مي كشيد و سوم (كه از همه تهوع آورتر بود) اينكه در آن سن و سال، زن داشت!...

چند سالي گذشت يك روز كه با همسرم از خيابان مي گذشتيم ،آن پسر قوي هيكل ته كلاس را ديدم در حاليكه زن داشتم ،سيگار مي كشيدم و كچل شده بودم و تازه فهميدم كه خيلي اوقات آدم از آن دسته چيزهاي بد ديگران ابراز انزجار مي كند كه در خودش وجود دارد.

 

                                                                               «دکتر علی شریعتی»

نوشته شده توسط علی سلیمانی در ساعت 12:27 | لینک  | 

درود بر تمام دوستان

طی روزهای اخیر آنچنان گیج و سردرگم هستم که گویی سر رشته تمام کارها از دستم در رفته است. با اینکه تلاشم برای سر و سامان دادن به اوضاع دو برابر شده ولی گویی تلاش کارها برای گریختن از دست من چند برابر شده است.تکلیف خیلی از کارهایم تا آخر تابستان روشن خواهد شد.شاید بعد از آن انسان دیگری باشم. که البته امیدوارم با دعا و یاری شما دوستان حداقل بهتر از حالا.

نمیدانم چرا ما عادت کرده ایم که همواره غمگین باشیم و حال را هدر دهیم به امید آینده ای که شاید بیاید.از این رو این داستان را مناسب دیدم برای اینکه شاید ما نیز کمی دیدگاه خود را عوض کنیم باشد که کمی شاد تر باشیم و حال را به آینده نفروشیم.

به امید حال و آینده ای روشن برای همه شما.

توضیح: - قبل از همه خودم نیازمند درس گرفتن هستم.

          نیمه شرافتمندانه زندگی

هنوز هم بعد از این همه سال چهره ویلان را از یاد نمی برم. در واقع در طول سی سال گذشته همیشه روز اول ماه که حقوق بازنشستگی را دریافت می کنم به یاد ویلان می افتم. ویلان کارمند دبیرخانه اداره بود، آدمی مفلس و بدبخت که مادرش را در اثر اعتیاد و پدرش را در اثر اعدام از دست داده بود و از مال دنیا جز حقوق اندک کارمندی هیچ عایدی نداشت. ویلان آدمی بود بزدل و در عین حال شجاع که به یک زندگی مضحک عادت کرده بود، او مانند هیچ کدام از کارمندان زندگی نمی کرد، یعنی زندگی یکنواخت بخور و نمیر نداشت به قولی آرزوهایی در سر داشت. همه فکر می کردند او دیوانه است! از همان هایی که زندگی حقوق بگیری و کارمندی شان در طول مدت سی سال خدمت، کوچکترین تغییری نمی کرد و دچار هیچ تحولی نمی شد.

ویلان اول ماه که حقوق می گرفت و جیبش پر می شد، شروع می کرد به حرف زدن و نقشه کشیدن برای بازنشسته شدن زودهنگام. بی پروا به همه فحش می داد. اگر کاری به او پیشنهاد می شد به راحتی رد می کرد. رییس اداره و نمایندگان سنا و نخست وزیر و رییس جمهور را نقد می کرد و به روزنامه های چپی و دست راستی و تکنوکرات و حزب کارگر و سازمان ملل متحد دری وری می گفت و هشدار می داد اسامی کسانی که زندگی او را نابود کرده اند افشا خواهد کرد. ویلان در تمام مدتی که من می شناختمش پیراهنی می پوشید آبی رنگ مثل پیرهن افسران نیروی هوایی که دو جیب داشت! همیشه روز اول ماه و هنگامیکه که از بانک به اداره برمی گشت به راحتی می شد برآمدگی جیب سمت چپ اش را تشخیص داد که تمام حقوق اش را در آن چپانده بود. ویلان از روزی که حقوق می گرفت تا روز پانزدهم ماه که پول اش ته می کشید آدمی بود شاد و سرزنده که در مدت پانزده روز دست کم ده بار به خواستگاری می رفت اما به محض تمام شدن پول تا آخر ماه سگی بود در بند محافظه کاری که لحظه ای جز برای مستراح رفتن از اتاق خود خارج نمی شد!
و این آغاز بزدلی مرد شجاع پانزده روز اول ماه بود. مردی که نیمی از ماه سیگار برگ می کشید و نیمی دیگر چای خشک. مردی که نیمی از ماه مست بود و سرخوش و نیمی دیگر هشیار و خمار. مردی که نیمی از ماه مردم او را آقا خطاب می کردند و نیمی از ماه مردیکه مفنگی! من یازده سال با ویلان همکار بودم. بعد ها شنیدم او سی سال آزگار به همین نحو گذران روزگار کرده است و حتی یک بار در روز نخست ماه می ازدواج کرده است که البته همسرش را در روز بیست و نهم ماه ژوئن به دستور دادگاه طلاق داده است. یکی از دوستان می گفت عاقبت او را زمانی پیش از نیمه ماه بازنشسته کردند تا شرش از سر اداره کم شود. حالا سی سال است که من هم بازنشسته شده ام. روز آخر که من از اداره منتقل می شدم، ویلان روی سکوی جلوی دبیرخانه نشسته بود و سیگار برگ می کشید. به سراغ اش رفتم تا از او خداحافظی کنم. کنارش نشستم و بعد از کلی حرف مفت زدن عاقبت پرسیدم که چرا سعی نمی کند زندگی اش را سر و سامان بدهد تا از این وضع نجات پیدا کند. هیچ وقت یادم نمی رود، همین که سوال را پرسیدم به سمت من برگشت و با چهره ای متعجب آن هم تعجبی طبیعی و اصیل پرسید: «کدام وضع؟»
بهت زده شدم. همین طور که به او زل زده بودم، بدون این که حرکتی کنم ادامه دادم: «همین زندگی نصف اشرافی نصف گدایی، همین وضع دو جور مضحک.»
ویلان با شنیدن این جمله همان طور که زل زده بود به من ادامه داد: «تا حالا سیگار برگ اصل کشیدی؟»
گفتم: «نه»
گفت: «تا حالا تاکسی دربست گرفتی؟»
گفتم: «نه»
گفت: «تا حالا با یه دختر خوشگل قرار گذاشتی؟»
گفتم: «نه»
گفت: «تا حالا غذای فرانسوی خوردی؟»
گفتم:«نه»
گفت: «تا حالا یه هفته رفتی خوش بگذرونی؟»
گفتم: «نه»
گفت: «خاک بر سرت، تا حالا زندگی کردی؟»
گفتم: «آره...نه...نمی دونم.»
ویلان همین طور نگاهم می کرد، نگاهی تحقیر آمیز و سنگین، به نظر حالا که خوب نگاهش می کردم مردی جذاب بود و سالم. به خودم که آمدم ویلان جلویم ایستاده بود و تاکسی رسیده بود. ویلان سیگار برگی تعارفم کرد و بعد جمله ای را گفت که مسیر زندگی ام را به کلی عوض کرد، ویلان پرسید: «می دونی تا کی زنده ای؟»
جواب دادم: «نه»
ویلان گفت: «پس سعی کن دست کم نصف ماه رو زندگی کنی»

 

نوشته شده توسط علی سلیمانی در ساعت 18:24 | لینک  | 

 

تا کجا می توان رفت در بی خیالی

                                              تا کجا می توان خفت در بی هوایی

تا کجا می توان گفت ای یار زیبا

                                             مرا باورم کن  ...........................؟

 

ـ این روزها سوالات زیادی دارم بی پاسخ و کارهای زیادی برای انجام.و مثل همیشه بر سر

 دو راهی تصمیم گیری.

نوشته شده توسط علی سلیمانی در ساعت 18:48 | لینک  | 

 

با سلام خدمت دوستان عزیزم

 

  البته واضح و مبرهن است که اگر به اطراف خود بنگریم در میابیم که گاو بودن فواید زیادی دارد. .من مقداری در این مورد فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که مهمترین فایده ی گاو بودن این است که آدم دیگر آدم نیست. بلکه گاو است. هرچند که نتیجه گیری باید در آخر باشد.

 بیایید یک لحظه فکر کنیم که ما گاویم. ببینیم چقدر گاو بودن فایده دارد. مثلا در مورد همین ازدواج که این همه الان دارند راجع به آن برنامه هزار راه رفته و نرفته و برگشته و... درست میکنند. هیچ گاو مادری نگران ترشیده شدن گوساله اش نیست. همچنین ناراحت نیست اگر فردا پسرش زن گرفت عروسش پسرش را از چنگش در می آورد .

وقتی گاوی که پدر خانواده است میخواهد دخترش را شوهر دهد ،نگران جهیزیه اش نیست ..

نگران نیست که بین فامیل و همسایه آبرو دارند . مجبور نیست به خاطر این که پول جهاز دخترش را تهیه نماید، برای صاحبش زمین اضافه شخم بزند یا بدتر از آن پاچه خواری کند. گوساله های ماده مجبور نیستند که با هزار دوز و کلک دل گوساله های نر را به دست بیاورند تا به خواستگاریشان بیایند، چون آنها آنقدر گاو هستند که به خواستگاری آنها بروند، از طرفی هیچ گوساله ماده ای نمیگوید که فعلا قصد ازدواج ندارد و میخواهد ادامه تحصیل دهد. تازه وقتی هم که عروسی میکنند اینهمه بیا برو، بعله برون، خواستگاری ، مهریه ، نامزدی، زیر لفظی، حنابندان، عروسی ، پاتختی، روتختی، زیر تختی، ماه عسل ، ماه زهر... ، طلاق و طلاق کشی و... ندارند.

گاوها حیوانات نجیب و سر به زیری هستند. آنها چشمهای سیاه و درشت و خوشگلی دارند.

 شاعر در این باره میگوید:

سیه چشمون چرا تو نگات دیگه اون همه صفا نیست

سیه چشمون بگو نکنه دلت دیگه پیش ما نیست

هیچ گاوی نگران کرایه خانه اش نیست. نگران نیست نکند از کار اخراجش کنند. گاوها آنقدر عاقلند که میدانند بهترین سالهای عمرشان را نباید پشت کنکور بگذرانند .

گاوها بخاطر چشم و همچشمی دماغشان را عمل نمی کنند. شما تا حالا دیده اید گاوی دماغش را چسب بزند؟! شما تا حالا دیده اید گاوی خط چشم بکشد؟

گاوها حیوانات مفیدی هستند و انگل جامعه نیستند. شما تا کنون یک گاو معتاد دیده اید؟!

گاوی دیده اید که سر کوچه بایستد و مزاحم ناموس مردم  شود؟ آخر گاوها خودشان خواهر و مادر دارند.

ما از شیر، گوشت، پوست، حتی روده و معده ی گاو استفاده میکنیم. تازه از بعضی جاهای گاو در تهیه همین لوازم آرایش خانم ها (که البته زشت است) استفاده میشود. ما حتی از دستشویی بزرگ (پشگل) گاو هم استفاده میکنیم.

 تا حالا شما گاو بیکار دیده اید؟ آیا دیده اید گاوی زیرآب گاو دیگری را پیش صاحبش بزند؟ تا حالا دیده اید گاوی غیبت گاو دیگری را بکند؟ آیا تا بحال دیده اید گاوی زنش را کتک بزند یا گاو ماده ای شوهر خواهرش را به رخ شوهرش بکشد؟و مثلا بگوید از آقای فلانی یاد بگیر. آخر توهم گاوی؟! فلانی گاوی است بین گاوها.

 تازه گاوها نیاز به ماشین ندارند تا بابت ماشین 12 میلیون پول بدهند و با هزار پارتی بازی ماشینشان را تحویل بگیرند و آخرش هم وسط جاده یه هویی ماشینشان آتش بگیرد! هیچ گاوی آنقدر گاو نیست که قلب دیگری را بشکند. البته شاعر باز هم در این مورد شعری فرموده است:

 

گمون کردی تو دستات یه اسیرم

دیگه قلبم رواز تو پس میگیرم

 

 دیده اید گاو نری به خاطربه دست آوردن ثروت پدر گاو ماده به او بگوید:عاشقت هستم"!! سرت سر شیر است و دمت دم پلنگ !!

 دیده اید گاو پدری، دخترش را کتک بزند!؟

گاوها در جامعه شان فقر ندارند. گاوها اختلاف طبقاتی ندارند. دخترانشان به خاطر وضع بد خانواده خود فروشی نمیکنند. آنها شرمنده زن و بچه شان نمیشوند. رویشان را با سیلی سرخ نگه نمیدارند. هیچ گاوی غصه ی گاوهای دیگر را نمیخورد.هیچ گاوی غمباد نمیگیرد. هیچ گاوی رشوه نمیگیرد. هیچ گاوی اختلاس نمیکند. هیچ گاوی آبروی دیگری را نمیریزد. هیچ گاوی خیانت نمیکند. هیچ گاوی دل گاو دیگر را نمیشکند. هیچ گاوی دروغ نمیگوید. هیچ گاوی آنقدر علف نمیخورد که از فرط پرخوری مجبور شود روی آن همه علف یک آفتابه عرق سگی بخورد و بعدش راه بیفتد توی کوچه خیابان در حالی که گاو طویله کناریشان از گرسنگی شیر نداشته باشد تا به گوساله اش شیر بدهد. هیچ گاوی همجنس بازی نمیکند .

هیچ گاوی گاو دیگر را نمیکشد  ..هیچ گاوی...

 اگر بخواهم در مورد فواید گاو بودن بگویم، دیگر سرتان درد می گیرد.

اما به نظر من مهمترین فایده گاو بودن این است که دیگر آدم نیستید...

 لباس ما از گاو است ، غذایمان از گاو ، شیر و پنیر و کره و خامه ...همه از گاو..

 ولی...هیچ گاوی نگفت: من گفت : ما...

نوشته شده توسط علی سلیمانی در ساعت 11:59 | لینک  | 


در روز اول سال تحصيلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت‌هاى اوليه، مطابق معمول به دانش‌آموزان گفت که همه آن‌ها را به يک اندازه دوست دارد و فرقى بين آن‌ها قائل نيست. البته او دروغ می‌گفت و چنين چيزى امکان نداشت. مخصوصاً اين که پسر کوچکى در رديف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نيز دانش‌آموز همين کلاس بود. هميشه لباس‌هاى کثيف به تن داشت، با بچه‌هاى ديگر نمي‌جوشيد و به درسش هم نمي‌رسيد. او واقعاً دانش‌آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسيار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد.
امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور مي‌يافت، خانم تامپسون تصميم گرفت به پرونده تحصيلى سال‌هاى قبل او نگاهى بياندازد تا شايد به علّت درس نخواندن او پي‌ببرد و بتواندکمکش کند.


معلّم کلاس اول تدى در پرونده‌اش نوشته بود:
تدى دانش‌آموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تکاليفش را خيلى خوب انجام مي‌دهد و رفتار خوبى دارد. رضايت کامل.
معلّم کلاس دوم او در پرونده‌اش نوشته بود:
تدى دانش‌آموز فوق‌العاده‌اى است. همکلاسيهايش دوستش دارند ولى او به خاطر بيمارى درمان‌ناپذير مادرش که در خانه بسترى است دچار مشکل روحى است.

معلّم کلاس سوم او در پرونده‌اش نوشته بود:
مرگ مادر براى تدى بسيار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس‌خواندن مي‌کند ولى پدرش به درس و مشق او علاقه‌اى ندارد. اگر شرايط محيطى او در خانه تغيير نکند او به زودى با مشکل روبرو خواهد شد.
معلّم کلاس چهارم تدى در پرونده‌اش نوشته بود:
تدى درس خواندن را رها کرده و علاقه‌اى به مدرسه نشان نمي‌دهد. دوستان زيادى ندارد و گاهى در کلاس خوابش مي‌برد.

خانم تامپسون با مطالعه پرونده‌هاى تدى به مشکل او پى برد و از اين که دير به فکر افتاده بود خود را نکوهش کرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانش‌آموزان هدايايى براى او آوردند. هداياى بچه‌ها همه در کاغذ کادوهاى زيبا و نوارهاى رنگارنگ پيچيده شده بود، بجز هديه تدى که داخل يک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بسته‌بندى شده بود. خانم تامپسون هديه‌ها را سرکلاس باز کرد. وقتى بسته تدى را باز کرد يک دستبند کهنه که چند نگينش افتاده بود و يک شيشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. اين امر باعث خنده بچه‌هاى کلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچه‌ها را قطع کرد و شروع به تعريف از زيبايى دستبند کرد. سپس آن را همانجا به دست کرد و مقدارى از آن عطر را نيز به خود زد. تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بيرون مدرسه صبر کرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت:

*خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را مي‌داديد. *
خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشينش رفت و براى دقايقى طولانى گريه کرد. از آن روز به بعد، او آدم ديگرى شد و در کنار تدريس خواندن، نوشتن، رياضيات و علوم، به آموزش
"
زندگي" و "عشق به همنوع"
به بچه‌ها پرداخت و البته توجه ويژه‌اى نيز به تدى مي‌کرد.
پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بيشتر تشويق مي‌کرد او هم سريعتر پاسخ مي‌داد. به سرعت او يکى از با هوش‌ترين بچه‌هاى کلاس شد و خانم تامپسون با وجودى که به دروغ گفته بود که همه را به يک اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى دانش‌آموز محبوبش شده بود.
يکسال بعد، خانم تامپسون يادداشتى از تدى دريافت کرد که در آن نوشته بود شما بهترين معلّمى هستيد که من در عمرم داشته‌ام.
شش سال بعد، يادداشت ديگرى از تدى به خانم تامپسون رسيد. او نوشته بود که دبيرستان را تمام کرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود که شما همچنان بهترين معلمى هستيد که در تمام عمرم داشته‌ام.
چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه ديگرى دريافت کرد که در آن تدى نوشته بود با وجودى که روزگار سختى داشته است امّا دانشکده را رها نکرده و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغ‌التحصيل مي‌شود. باز هم تأکيد کرده بود که خانم تامپسون بهترين معلم دوران زندگيش بوده است.
چهار سال ديگر هم گذشت و باز نامه‌اى ديگر رسيد. اين بار تدى توضيح داده بود که پس از دريافت ليسانس تصميم ‌گرفته به تحصيل ادامه دهد و اين کار را کرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترين و بهترين معلم دوران عمرش خطاب کرده بود. امّا اين بار، نام تدى در پايان‌ نامه کمى طولاني‌تر شده بود: دکتر تئودور استودارد.
ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه ديگرى رسيد. تدى در اين نامه گفته بود که با دخترى آشنا شده و مي‌خواهند با هم ازدواج کنند. او توضيح داده بود که پدرش چند سال پيش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش کرده بود اگر موافقت کند در مراسم عروسى در کليسا، در محلى که معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته مي‌شود بنشيند. خانم تامپسون بدون معطلى پذيرفت و حدس بزنيد چکار کرد؟ او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگين‌ها به دست کرد و علاوه بر آن، يک شيشه از همان عطرى که تدى برايش آورده بود خريد و روز عروسى به خودش زد.
تدى وقتى در کليسا خانم تامپسون را ديد او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت: *خانم تامپسون از اين که به من اعتماد کرديد از شما متشکرم. به خاطر اين که باعث شديد من احساس کنم که آدم مهمى هستم از شما متشکرم. و از همه بالاتر به خاطر اين که به من نشان داديد که مي‌توانم تغيير کنم از شما متشکرم. *
خانم تامپسون که اشک در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: *تدى، تو اشتباه مي‌کنى. اين تو بودى که به من آموختى که مي‌توانم تغيير کنم. من قبل از آن روزى که تو بيرون مدرسه با من صحبت کردى، بلد نبودم چگونه تدريس کنم. *

بد نيست بدانيد که تدى استودارد هم اکنون در دانشگاه آيوا استاد برجسته پزشکى است و بخش سرطان دانشکده پزشکى دانشگاه نيز به نام او نامگذارى شده است.

 

همين امروز گرمابخش قلب يکنفر شويد ... وجود فرشته‌ها را باور داشته باشيد، و مطمئن باشيد که محبت شما به خودتان باز خواهد گشت.

نوشته شده توسط علی سلیمانی در ساعت 8:49 | لینک  | 

سلام

تصمیم گرفتم تا از دانسته های خود در طول دوران تحصیل و کار بنویسم تا ابتدا مروری باشد برای خود و در این راستا شاید دوستان نیز از آنها برای بهبود روشهای زندگی استفاده کنند.

 

تفکر نظام گرا:

 تکه ابری متراکم می شود٬آسمان تیره می شود٬برگها در هوا سرگردان می شوند و می توان فهمید که طوفان خواهد شد.ما همچنین در می یابیم که بعد از طوفان٬باران زمینهای پایین دست را سیراب خواهد ساخت و فردا آسمان شفاف خواهد بود.اما در عین حال تمامی آنها در یک چهارچوب با یکدیگر در ارتباطند.هر یک از آنها اثری بر بقیه دارد٬اثری که معمولا از انظار پنهان است.شما تنها قادر خواهید بود که سیستم بارندگی را از طریق در نظر داشتن آن به صورت یک کل درک نمایید و نه از طریق نگرش به هر یک از اجزاء آن.

فعالیتهای تجاری و به طور کلی سایر تلاشهای انسان نیز همگی سیستم هستند.آنها نیز توسط ساخته های فعالیتهای مرتبط با یکدیگر محدود شده اند٬فعالیتهایی که معمولا نیاز به سالها زمان دارند تا به طور کامل بر یکدیگر اثر گذارند.از آنجا که ما خود نیز جزیی از این مجموعه هستیم٬برای پی بردن به الگوی تغییر با دشواری مضاعفی مواجه هستیم.ما تمایلمان بر این است که بر جرقه هایی که از اجزاء محدود سیستم ساطع می شود٬متمرکز شویم و همواره این ابهام برایمان باقی می ماند که چرا عمیق ترین مشکلاتمان٬لاینحل باقی مانده اند.

تفکر نظم گرا یک چهارچوب مفهومی است.پیکره های از دانش و ابزار که طی پنجاه سال گذشته توسعه داده شده است تا بتواند نمای کلی را شفاف تر نشان دهد و ما را یاری دهد که بتوانیم آن را بصورت موثری تغییر دهیم.

آزمایشهایی که بر روی کودکان و نوجوانان صورت گرفته است٬نشان می دهد که آنها تفکر سیستمی را بسیار سریع فرا می گیرند.

این ابزار به شما کمک می کند بهتر و دقیق تر فکر کنید و مشکلات را به بهترین شکل تجزیه و تحلیل نموده و راه حل آنها را بیابید.

شاد باشید و سیستمی فکر کنید.

نوشته شده توسط علی سلیمانی در ساعت 13:37 | لینک  | 

 

چقدر غم انگیزه که یه روز خوب با شنیدن یه خبر بد به پایان برسه.

بعضی ها یک بار دیدنشون کافیه که هیچوقت از ذهن آدم پاک نشن. و حالا اون دیگه نیست.

بدتر از همه اینه که فرصت داشتی یه بار دیگه ببینیشون ولی از روی تنبلی ٬ خود خواهی و یا هر چیز دیگه این فرصت رو از خودت و اون گرفتی.

بازم بدتر از اون اینه که یه معلم در سالروز گرامیداشت روز معلم از بین ما بره.

امروز روز معلمه پس اگه می تونید با کسایی که بهتون یه چیزی یاد دادن تماس بگیرید یا حداقل به یادشون باشد.

دوستش داشتم و دارم .

روحش شاد!!!

نوشته شده توسط علی سلیمانی در ساعت 9:38 | لینک  | 

 

امروز صبح خیلی اتفاقی دم در شرکت با پیشنهاد یکی از همکارام برای پیاده روی مواجه شدم.منم قبول کردم.درست یه کوچه پایین تر رفتیم تو. من تو این کوچه زیاد رفته بودم ولی هیچ وقت تا ته کوچه نرفته بودم. این بار یه کم که رفتیم جلوتر دیدم وای عجب جایی!! پر از باغهای توت و گردو ٬ چه کوچه باغهایی داشت. روح آدم زنده می شد. البته هوای لطیف صبحگاهی هم بی تاثیر نبود.

خلاصه بعد از لذت بردن فراوان برگشتیم اداره. پشت میز که نشستم دوباره چشمم خورد به یه شهر دود آلود با کلی برج و ساختمان. البته من این صحنه رو هر روز میبینم(چون تو طبقه هفتم یه برج ۲۰ طبقه کار می کنم) ولی هیچ روزی مثل امروز به نظرم زشت نیومد.

حالا به این فکر می کنم که حتما یه کار بدی کردم که مجبورم هر روز این زشتیها رو تحمل کنم و اینکه حتما یه کار خوبی کردم که امروز چشمم دوباره یه چیز قشنگ دیده. خلاصه هنوز باور نمی کنم که پشت این همه برج و ساختمان تو دل این شهر بزرگ هنوز نسل کوچه باغی ها منقرض نشده!!! (امیدوارم که هیچوقت منقرض نشه)

 

نتیجه اخلاقی

۱- ما عادت داریم همیشه بالا ها رو نگاه کنیم در صورتی که هنوز از این پایین ها بی خبریم.برای همینه که آدمهای بی غل و غش و آرام کمتر به حساب میان. باید درست تر ببینیم.

۲- هیچوقت از دیدن یه چیز خوب قطع امید نکنید. شاید تو قلب بدترین آدم ها هم یه کوچه باغی هنوز نفس می کشه.

۳- سعی کنید کوچه هایی رو که تو زندگی باهاشون برخورد می کنید تا ته برید شاید اون آخراش همون چیزی باشه که شما دنبالش می گردید.

نوشته شده توسط علی سلیمانی در ساعت 8:45 | لینک  | 

 

روزی از روزها گروهی از قورباغه های کوچیک تصمیم گرفتند که با هم مسابقه ی دو بدند.

هدف مسابقه رسیدن به نوک یک برج خیلی بلند بود.

جمعیت زیادی برای دیدن مسابقه و تشویق قورباغه ها جمع شده بودند...

و مسابقه شروع شد....

راستش, کسی توی جمعیت باور نداشت که قورباغه های به این کوچیکی بتوانند به نوک برج برسند.

شما می تونستید جمله هایی مثل اینها را بشنوید:

'اوه,عجب کار مشکلی!!'

'اونها هیچ وقت به نوک برج نمی رسند.'

یا:

'هیچ شانسی برای موفقیتشون نیست.برج خیلی بلند ه!'

قورباغه های کوچیک یکی یکی شروع به افتادن کردند...

بجز بعضی که هنوز با مرارت داشتند بالا وبالاتر می رفتند...

جمعیت هنوز ادامه می داد,'خیلی مشکله!!!هیچ کس موفق نمی شه!'

و تعداد بیشتری از قورباغه ها خسته می شدند و از ادامه دادن منصرف شدند

ولی فقط یکی به رفتن ادامه داد بالا, بالا و باز هم بالاتر....

این یکی نمی خواست منصرف بشه!

بالاخره بقیه ازادامه ی بالا رفتن منصرف شدند.به جز اون قورباغه کوچولو که بعد از تلاش زیاد تنها کسی بود که به نوک رسید!

بقیه ی قورباغه ها مشتاقانه می خواستند بدانند او چگونه این کا ر رو انجام داده؟

اونا ازش پرسیدند که چطور قدرت رسیدن به نوک برج و موفق شدن رو پیدا کرده؟

و مشخص شد که...

برنده ی مسابقه کر بوده!!!

 

نتیجه ی اخلا قی این داستان اینه که:
هیچ وقت به جملات منفی و مأیوس کننده ی دیگران گوش ندید... چون :


اونا زیبا ترین رویا ها و آرزوهای شما رو ازتون می گیرند-

-چیز هایی که از ته دلتون آرزوشون رو دارید!
-هیشه به قدرت کلمات فکر کنید.

چون هر چیزی که می خوانید یا می شنوید روی اعمال شما تأثیر میگذاره

 

 پس همیشه مثبت فکر کنید

و بالا تر از اون

کر بشید هر وقت کسی خواست به شما  بگه که به آرزوهاتون نخواهید رسید!

و هیشه باور داشته باشید:

من همراه خدای خودم همه کار می تونم بکنم

نوشته شده توسط علی سلیمانی در ساعت 10:14 | لینک  |